︻╦̵̵͇̿̿̿̿ اهل دلاي ايراني╤───
اميدوارم از پستها و موضوعات لذت ببريد...دوستان تو نظر سنجياهم شركت كنيد لطفا ممنون ميشم
[ پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:مدير كل-كارگر پمپ بنزين-طنز-جالب-مطلب, ] [ 3:9 ] [ ۩۞۩ஜپيمانஜ۩۞۩ ]
[ پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:پول-چك-داستان-مطلب, ] [ 3:3 ] [ ۩۞۩ஜپيمانஜ۩۞۩ ]
[ پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:داستان-پسرك-زيبا-خدمتكار-كوتاه-مطلب, ] [ 3:2 ] [ ۩۞۩ஜپيمانஜ۩۞۩ ]

داستان زیبای پسرک وخدمتکار:

داستان فوق العاده فوق العاده زیبای پسرك و خدمتكار | DataVista.info

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .

پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت : ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت :

براى من یک بستنی بیاورید .

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !

[ پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:كوهنورد-ايمان-قله-مطلب-كوتاه, ] [ 2:59 ] [ ۩۞۩ஜپيمانஜ۩۞۩ ]

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده

نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در

حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله

طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد

زد: خدایا کمکم کن !

 

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

 

 

- نجاتم بده خدای من!

- آیا به من ایمان داری؟

- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!

کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید

از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.

خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟

کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد

در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود

و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .

صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

Blog Custom

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 21
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 33
بازدید ماه : 24
بازدید کل : 51968
تعداد مطالب : 87
تعداد نظرات : 27
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


LORD2014CHAT.IR

چتروم اختصاصي و شيك وبلاگ با امنيت بالا و محيطي جذاب اماده حضور گرم شماست براي ورود كليك كنيد بهترين مكان براي دوستيابي مديريت پيمان شهبازيlord2014chat.ir
______________ __________________ بنر تبلیغات عمودی lord2104.loxblog.com
lowshanloveboy@gmail

ErrorDocument 404 http://pr8.ir/tools/404/03/404.php?url=www.lord2014.loxblog.com ________________ کد رنگ Online User
دانلود آهنگ جدید